|
|
و شعر:
چیزی نمی فهمم، هنوز از عشق داغم
حرفی بزن، خاموش خواهد شد اجاقم
در شهر دنبال کسی دیگر نگردید
من می روم ای دیو و ددها با چراغم
چون رودهای رو به دریا سر بهزیرم
ازچشمِیارافتادهای چون اتفاقم
افتاده اسمِ کوچکِ تو از دهانم
من قهرمانِ قصة روباه و زاغم
از ماهیانِ برکه دل بردن چه حاصل؟
چیزی نمیگویند وقتی در محاقم
ای مرگ! تنها با تو باید زندگی کرد
آغوش واکن که سراپا اشتیاقم
هرچند من آبانیام نامهربانها!
اردیبهشتی، مرگ میآید سراغم ...
آرش پورعلیزاده . رشت
دوباره نوشت
شنبه ۲ اردیبهشت ۹۱
۱. اگنس: همهی اینها یک صورت هستند در حالتهای بسیار گوناگون
پل: اگر تو کسی را دوست داشته باشی صورتش را هم دوست داری و در چنین حالتی صورت او با صورت هرکس دیگری فرق میکند. صورت تو شبیه صورت هیچ کس نیست (جاودانگی . میلان کوندرا)
۲. پانزده سالگی ام را میخواهم و منتظر مهمان سرزده ماندنی که هیچ وقت نخواهد آمد. ای عصر اردیبهشتی! عصر اردیبهشتی!
۳. این بند را دارم آخر شب مینویسم و لازم میبینم از مهرجویی عزیز تشکر کنم به خاطر همه چیز؛ به خاطر هامون، به خاطر درخت گلابی، به خاطر نارنجی پوش
جمعه اول اردیبهشت ۹۱
۱. هرچه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم (سعدی) خوشا روزی که روز سعدی باشد. این عکسها را از سعدیه ببینید
۲. آن اولین دیدار از گلستانه و مشهداردهال را یادم نمی رود هیچ وقت. پانزده ساله بودم: بوی هجرت میآید بالش من پر آواز پر چلچله هاست (سهراب سپهری)
۳. و بالاخره اردیبهشت هم آمد ... پیشنهاد میشود روز اول اردیبهشت را به عنوان اولین روز بهار در تقویم اعلام کنند.
یکشنبه ۲۷ فروردین ۹۱
۱. نخست چشم بیند، آنگه دل پسندد. چون دل را پسند اوفتاد طبع بدو مایل شود، طبع مایل گشت آنگاه دل متقاضیِ دیدار او باشد و باز تدبیر آن کنی که یک بارِ دیگر او را ببینی، چون دیدار دوباره شود میلِ طبع بدو نیز دوباره شود و هوای دل غالب تر گردد پس قصدِ دیدار سوم کنی. چون سومبار دیدی و در حدیث آمدی، سخنی گفتی و جوابی شنیدی، خر رفت و رسن برد. (قابوسنامه)
۲. از سفر شیراز برگشتم.
چهارشنبه ۹ فروردین ۹۱
خداجونم! چی بنویسم که بیای برام کامنت بذاری "خوندم زیبا بود به منم سر بزن" ... ؟ هوامو داری؟ هوای دوستامو داری؟ هوای دشمنامو داری؟
یکشنبه ۲۸ اسفند ۹۰
صبوریم کمه بیقراریم زیاده / چقد بیقرارم من صاف و ساده / عزیزم چقد تلخه دل کندن از تو / عزیزم چقد تلخه کام من از تو ... (تراک دوم پرچم را باید از محسن چاوشی شنید)
جمعه ۱۲ اسفند ۹۰
این هم بَنِر برندگان پرسش مهر امسال در میدان فرهنگ شهر رشت که ۴ تاشان را از نزدیک می شناسم (برای دیدن عکس روی کلمه "بنر" کلیک کنید)
پنجشنبه ۱۱ اسفند ۹۰
بچه که بودم یک چیز خوشحالم میکرد ... حالا اما دیگر امکانش نیست!
دوشنبه ۸ اسفند ۹۰
سیبزمینی سرخ کردن را دوست دارم اگر خانه در انتظار عزیزی باشد. ای کاش خبر خوبی در راه بود ...
شنبه ۶ اسفند ۹۰
چقدر صبح بازار رشت را دوست دارم با آن طاقی های تخریبی اش. اینجا هم خدا هست هم شیطان؛ هم منصف هست هم مالِ مردم خور. خرافاتشان را، دلخوشیهاشان را، درددلهاشان را فالگوش که بایستی خیلی چیزها دستگیرت میشود. یکی شان داشت برای دکان کناری می گفت شب قبلش رفته بوده منزل دخترش و خجالت کشیده وقتی دختر توی پلاستیکش را نگاه کرده و دیده که بابا برایش چیزی نیاورده! خوش به حال کسی که با این دردها بلد باشد گریستن را ...
پنجشنبه ۴ اسفند ۹۰
۱. چه ضیافت نهاری بود در جمع دوستان بند ۸ عین آدمای بیدرد شده بودم امروز!
۲. چرا من هرچی میگردم اون خونة بچگیهاتو توی اون محلة قدیمی پیدا نمی کنم؟ دلمو خوش کردم به همون مسجدی که بعد برگشتن از تو جلوش می لرزیدیم و منتظر ماشین بودیم ...
دوشنبه ۱ اسفند ۹۰
۱. نجات میطلبی خامشی گزین بیدل / که در طریق سلامت خموشی استاد است (بیدل)
۲. اللهتیتی بیا بیرون (آخ اگه بدونی این چیو به یادم میاره ...)
جمعه ۲۸ بهمن ۹۰
طفل اشکم، سرخطِ آزادی ام بیطاقتی ست / فارغ از خوف و رجای شنبه و آدینه ام (بیدل)
شنبه ۲۲ بهمن ۹۰
باید به مریم پیلهور تبریکِ بسیار گفت بابت موفقیتش در جشنواره بینالمللی تقریب که گویا از بوشهر برگشته و گرد راه خلیج فارس را با خودش به رشت آورده
پنجشنبه ۲۰ بهمن ۹۰
۱. اون شبی که داشتم می رفتم ترمینال برف میبارید. رانندة آژانس میگفت ۴ ماهه از تصادف بچه ش گذشته. میگفت هنوز شبا که بیرونه فک می کنه الان پسرش توی خونه س. میگفت مادرش خواب دیده بچهش بهش میگه مامان سرِ من خاک نریزین ...
۲. پیامک فرستاده که: "تند تند كيف تون رو مرتب كردين،يه چيزي مثل كلاه روي سرتون گذاشتين،شايد پوشه شايدم شعراتون رو گذاشتين توي كيف. يه نگاه گذرا به مسافرا انداختين و به سرعت از ترمينال خارج شدين. من يه گوشه داشتم نگاتون مي كردم ..."
۳. آهای خدا حواست هست به بندههات؟ به خدا اینا خیلی گرفتارن. اگه تو هم نظرت رو از اینا بگیری که کار خیلی زار ه!
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۹۰
ساعت ۸ شب است. رشت برفی به دمای ۰ رسیده و من به برکت MSN Weather میدانم مردم آباکان در سیبری (با آبادان فرق دارد!) دمای -۴۰ را دارند تجربه میکنند و مردم أم هاجر در چاد دارند دمای +۳۰ را همان ساعت ...
شنبه ۸ بهمن ۹۰
۱. صاحب بند ۸ در واکنش به انتشار این مطلب بروز هرگونه دلخوری را تکذیب کرده و دوری را علیالحساب دانستند.
۲. تو صاحب بند ۱۴ ای باران! پس این یونس در بند کدام ماهی است؟ از آبهای مدیترانه بپرس ...
۳. کارگاه شعر ارشاد هم راه افتاد. شنبهها ساعت ۴ عصر
۴. دلم خیابان تختی میخواهد ای خدا ...
۱. اندکی این مثنوی تاخیر شد ...
۲. و عَسی اَن تُحِبّوا شیئاً و هُوَ شَرُّ لَکُم الله یَعلَمُ و اَنتُم لاتَعلَمُون... چه راست گفته اند آدم یک چیز را دوست دارد و آن برایش خوب نیست. خدا میداند و ما نمیدانیم. شکر خدا نشد آنچه دوست داشتم و شد آنچه منفعت ما در آن بود. عطای میز را به لقایش بخشیدم و به رشت دوستداشتنی برگشتم. یاد روزهای کانون و آقای لطیفی مهربان هم بخیر البته. حالا ۴ روز درس میدهم و ۳ روز شعر میخوانم.
۳. برای پرندگان دعا میکنم که در زمستان کسی آنها را نکشد. برای مریضها دعا میکنم که هرچه زودتر خوب شوند و برای معلم عزیزمان که همیشه همین طور خوشحال و لبخندزنان به کلاس ما بیاید (بخشی از انشاء دانشآموزم محمد از روستای ویشکاننک)
۴. به شعر برگشتم و به ایرانگردیهایم پس سپاسگزارم از میهماننوازیهای دوستان در این چندماهه
۵. به روایت خبرآنلاین که کتاب در تهران دارد خوب می فروشد. نمایندگیهای دیگر شانی را نمیدانم اما اگر در مجتمع مهران رشت نبود خبرم کنید تا شارژ کنم.
۶. و حسن گوهرپور بزرگوار نقدی بر کتاب بنده نوشته اند در اینجا که مطالعه اش توصیة اکید میشود ...
۷. کینه هایی را هم که گاهی می ورزیم قطب روبروی مهرورزی های بی حدمان است و حاصلش هم این است که مطمئن نیستیم این تعداد دوستان و هواخواهانی که امروز داریم آیا برای فردا هم باقی خواهند ماند یا نه؟ ... نه عزیز من ... چه خواننده از این حرف خوشش بیاید و چه نیاید من خودم را و مردم دور و برم را مقصر می دانم (جامعهشناسی خودمانی . حسن نراقی)
۸. حوالی شهریور بود آمدی نوشتی که "دلتنگیتان دلتنگمان کرد" شمای خوب، شمای خواهر اگر دلخور بودی از من باید خبرم میکردی ...
۹. هرگاه مکروهی از صاحب (دوست) خود در دل آرد باید که او را بر آن تنبیه کند تا به ازالت آن مشغول شود (مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه)
۱۰. [حذف شد]
۱۱. پیشترها از مجتبی حاذق و رضا هدایت خواه نوشتم و آینده روشن شان و خوشحالم که در خصوص هیچ کدام اشتباه نکردم که باید به خاطر جایزه خورازمی و محتشم به هر دو تبریک گفت. امروز هم ایمان دارم از سجاد حقیقت شناس ، محدثه آذرمند ، حمیدرضا کامرانی و سیدهناهید هاشمی از این پس بیشتر خواهیم شنید.
۱۲. در پای هر شعری که بوی چای دارد / باید بیفتد طرحی از امضای آرش ... حکایت این عکس گوشة وبلاگ، حکایت آن مدح شبیه به ذم استاد پ (ملقب به رییس) است و دوستشان به مناسبت ۲۴ آبان (زنجان چیه؟ من اصلا حرفِ زنجان رو زدم؟)
۱۳. من نه بیهوا به ساز آنوریها میرقصم و نه چشم بسته به نوحة اینوریها گریه میکنم. من در هیچ دار و دسته ای نیستم رفقا! حالا بگذار آنوریها و اینوریها هرچه دلشان خواست زبان به طعن بگشایند.
۱۴. نیمه شب به اشتباه پیام میفرستد (یا به عمد) که" بیا از دوستانت هرکه را پای راه بود پا به راه کن برویم مصر برویم لیبی. من از بیهوده بودن و بیهوده زیستن خسته شدم" باران چه نام برازنده ای است که بر تو گذاشتهاند. یوسف گمگشته ات هم ان شاء الله همین روزها ... همین روزها ...
۱۵. آفرین به حرفی که فرهادی در گلدن گلوب گفت
۱۶. به چه مشقتی لینک های پریده را پیدا کردم و پیوندهای الفبایی را دوباره راه انداختم. اگر کسی لینک داده و از قلم افتاده لطفا حتما یادآوری بفرماید.
۱۷. اینها را فقط محض خاطر موتورهای جستجو مینویسم. یک بار به حساب حب نفس ما نگذارید (!) : آرش پورعلیزاده . آرش پور علیزاده . آرش پور علی زاده . آرش پورعلی زاده . آرش پورعلیزاده . آرش علیزاده . آرش علی زاده . آرش پورعـلیزاده . آرش پورعـلیـزاده . آرش پورعلیـزاده . آرش عـلیزاده . آرش عـلیـزاده . آرش علیـزاده . آرش عـلی زاده . آرش پورعـلیزاده . آرش پور عـلیزاده . آرش پورعـلی زاده . آرش پور عـلی زاده . آرش پورعـلیـزاده . آرش پور عـلیـزاده . آرش پورعلیـزاده . آرش پور علیـزاده . ارش پورعلیزاده . ارش پور علیزاده . ارش پور علی زاده . ارش پورعلی زاده . ارش پورعلیزاده . ارش علیزاده . ارش علی زاده . ارش پورعـلیزاده . ارش پورعـلیـزاده . ارش پورعلیـزاده . ارش عـلیزاده . ارش عـلیـزاده . ارش علیـزاده . ارش عـلی زاده . ارش پورعـلیزاده . ارش پور عـلیزاده . ارش پورعـلی زاده . ارش پور عـلی زاده . ارش پورعـلیـزاده . ارش پور عـلیـزاده . ارش پورعلیـزاده . ارش پور علیـزاده
۱۸. و این شعر:
در من و دستهام تنهایی، در تو و چشمهات وعده وعید
در من این مشقهای ننوشته، در تو این روزهای آخرِ عید
با تو بسیار میشود خوش بود مثل یک چیزِ غیرمنتظره
دیدنِ یک رفیق در غربت، نامهی خانواده در تبعید
دلخوشِ تخمه و تماشایند، وسطِ آفتابگردانها
آفتابی نشو زیادگلم! بینِ این مردم ندید بدید
بیخودی فلسفه نباف به هم، من به یک گفتگوی ساده خوشم
گاهی از یک غزل قشنگتر است، گفتن چند سطر شعر سپید
سرِ تو روی شانههای من است باید از فرصت استفاده کنم
گلِ من گاهی از گناه بترس: میشود گونههات را ...
آرش پورعلیزاده . رشت
چه فایده دارد
این رفتن و برگشتن
وقتی همان آدمِ دیروز را
به خانه میبریم در لباسهامان؟
ما به امضاهامان
ما به کتو شلوارهامان بدل شدیم
به مدیریتِ محترمِ ...
به جنابِآقایِ ...
و دیگر در مسیرِ راه
درختها و درهها را نمیبینیم
مردمان چندیست
لبخندهاشان را، هم
چون چاقوی ضامندار
در جیب میگذارند
و
گریه نمیکنند
هر روز با این هراس از بستر برمیخیزم
که نکند به سنگی بدل شده باشم
بین بخشنامهها
ما انسانیم آقایان
نه یک روزِ کاری
که در وقفههای کوتاهش
گاهی زندگی کنیم
من میترسم
میترسم و هنوز امیدوارم
مثل مهمان سرزدهي عزیزی
که دمِ غروبِ دلتنگ
بچهها را شادمان میکند
ناگهان همهچیز جفتوجور شود
چیزی باید در بین باشد
که تیغهی زمان را کُنْدتر کُنَد
میخواهم این دمی را که در آن هستیم
چون پیالهی شرابی
دستم بگیرم و بچرخانم
من میترسم
و میخواهم به آغوش مادرم برگردم
که روزی گمانِ ساده میبردم
امنترین جایِ جهان ست
دارم به فاصلهی خودم فکر میکنم با شیطان ...
به فاصلهی خودم فکر میکنم با خدا
به فاصلهی خودم فکر میکنم با خودم
یکی از همین روزها
به رییس ادارهام میگویم
دست از سخنرانی بردارد
یک دل ِسیر گریه کنیم
بخشنامهها را پاره خواهم کرد
و در پاسخِ اداره کل
شعری پست میکنم
با مُهر مخصوص و
شمارهی دبیرخانه
و بالاخره به عشق اولم
وقتی دارد بچههایش را به مهدکودک میبرد
میگویم روزی دوستش داشتم
ما زبانِ هم را نمیفهمیم
و مانند دیپلماتها
به مترجم نیاز داریم
من از تمام شدن چیزها میترسم
از تمام شدن مهلت ثبتنام
از مهلت ارسالِ پاسخ
از تمام شدن تابستان
از تمام شدن این قرار ملاقات
و رفتن تو
از تمام شدن این شعر
بی آن که
اتفاقی در زبان بیفتد
ما سطرها را سیاه میکنیم
لحظهها را می کُشیم
و در قرارهای ملاقاتمان
هیچ اتفاقی نمیافتد
آرش پورعلیزاده . رشت